وسيع باش و تنها و سربه زیر و سخت



یلدا

یلدا نام‌ فرشته‌ای‌ است، بالا بلند. با تن‌پوشی‌ از شب‌ و دامنی‌ از ستاره. یلدا نرم‌نرمک‌ با مهر آمده‌ بود. با اولین‌ شب‌ زمستان آمده و هر شب‌ ردای‌ سیاهش‌ را قدری‌ بیشتر بر سر آسمان‌ می‌کشد تا آدم‌ها زیر گنبد کبود آرام‌تر بخوابند. یلدا هر شب‌ بر بام‌ آسمان‌ و در حیاط‌ خلوت‌ خدا راه‌ می‌رفت‌ و لابه‌لای‌ خواب‌های‌ زمین‌ لالایی‌اش‌ را زمزمه‌ می‌کرد. گیسوانش‌ در باد می‌وزید و شب‌ به‌ بوی‌ او آغشته‌ می‌شد.
یلدا شبی‌ از خدا پاره‌ای‌ آتش‌ قرض‌ گرفت. آتش‌ که‌ می‌دانی، همان‌ عشق‌ است. یلدا آتش‌ را در دلش‌ پنهان‌ کرد تا شیطان‌ آن‌ را ندزدد. آتش‌ در وجود یلدا بارور شد.
فرشته‌ها به‌ هم‌ گفتند: «یلدا آبستن‌ است. آبستن‌ خورشید. و هر شب‌ قطره‌قطره‌ خونش‌ را به‌ خورشید می‌بخشد و شبی‌ که‌ آخرین‌ قطره‌ را ببخشد، دیگر زنده‌ نخواهد ماند
فرشته‌ها گفتند: فردا که‌ خورشید به‌ دنیا بیاید، یلدا خواهد مُرد.
یلدا همیشه‌ همین‌ کار را می‌کند؛ می‌میرد و به‌ دنیا می‌آورد. یلدا آفرینش‌ را تکرار می‌کند.
راستی، فردا که‌ خورشید را دیدی، به‌ یاد بیاور که‌ او دختر یلداست‌ و یلدا نام‌ همان‌ فرشته‌ای‌ است‌ که‌ روزی‌ از خدا پاره‌ای‌ آتش‌ قرض‌ گرفت

Yامسال که گذشت امیدوارم یلداهایی زیبایی پیش رویمان باشد

 

پری سا | ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | چهارشنبه ۱ دی ،۱۳۸٩


 

طناب را پاره کن...

کوهنورد  می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.

ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرفته
بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ،ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود

همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل
چشمانش می دیدو احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.

همچنان سقوط می کرد ، در ان لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش امد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.
ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد ودر میان اسمان و زمین معلق ماند.در این لحظه ی  سکون چاره ای برایش نماند جز انکه فریاد بزند

خدایا کمکم کن

ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد:
چه می خواهی؟

-ای خدا نجاتم بده
واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم
-البته که باور دارم
اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن

یک لحظه سکوت...ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.


گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از طناب اویزان بود وبادستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت

 Y باور...باور...چقدر کم دارمت این روزها

 

پری سا | ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ | پنجشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٩


 

دلقک

مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای او تعریف کرد ، دکتر گفت به فلان سیرک برو . آنجا دلقکی هست ، اینقدر می خنداندت تا غمت یادت برود

 مرد لبخند تلخی زد و گفت من همان دلقکم

Yچقدر دلم برای دلقک میسوزد...

پری سا | ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ | شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٩


 

اغاز

شاید  حساب روزهایی که زندگی کرده باشم نصف روزهای زنده گی ام  نباشد .

و امروز یک روز  دیگر هم زندگی کردم ...

گاهی  چیزی...نوری در دل آدم سو سو میزند  که شاید  از کلامی ساده روشن شده باشد .

کلامی هرچند  ساده ...هرچند  تکراری  اما از جنس دل  ...و بر دل خواهد نشست.

                                                                                                 ...و این سراغاز زندگیست.

میدانی دلم چه میخواهد؟  

یک دل  سیر صدای تنبور ...سکوتی ازجنس سیروان .

آنجا که هیچ صدایی نیست جز صدای  هق هق دلی که عجیب گرفته است.

و دلت که روشن شد   حس میکنی  حالا وقتش است دستت را به زانوانت  بگیری و برخیری.

این همه بی راهه را برگردی و  راه را برگیری .

شاید  اگر نشانی ها را نشان راهت کنی  پایت به  پای  راه رود .

و سفر از دنیای چشم هایی غریب  در آینه  آغاز خواهد شد .همان چشمهایی که تنها یادگار ازمن بود و گمشان کردم .

باشد که این سوسوی غریب خاموش  نشود.

خدای دل ؛با من باش .

هوای شب های  تابستان پر از حس پرواز است ...بالهایم را هم که گم کرده ام ...چقدر زمینی شده ام اینروزها

چیزی به امرداد  نمانده است یعنی چند ساله خواهم شد؟!

© دلم از حرفهای تو روشن شد فرشته ی تپل  :).. وهرغروب پنج شنبه  از دعای تو دلم گرم خواهد شد...

 

پری سا | ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ | جمعه ۱۱ تیر ،۱۳۸٩


 

نامه ای دیگر

سلام

میدانم؛  قرار نبود  هرگاه هجوم تلخ  تنهایی برسرم آوار شد برایت بنویسم .

تو رفته ای و قرارمان این بود دل من نگیرد .

تو رفته ای و قرارمان این بود هیچ اشکی برای نبودنت نریزم و با لبخند یادت کنم .

تو رفته ای و قرارمان  ابن بود بعد از تو دستم را از دستهای تنهایی بیرون بکشم .

تو  رفته ای و قرارمان این بود  جای نامه  هایی که دیگر به هیچ کجای دنیا پست نخواهند شد حرفهایم را برای  کسی بگویم که ازجنس توست.

اما نمیدانم از چه باز هوای دلم که ابری میشود بی هوا هوایت را میکنم و هیچ گوشی جز تو برای شنیدم نیست.

از من دلگیر نباش که هیچ گاه به عهدمان وفا نکردم .

میدانم وفا نکردم ...نه به احساس خودم ،نه به عهدی که با تو بستم و نه به ایمان به خدایم .

پایم لرزید ...

مقابل تمام آرزوهای ریز و درشتم زانو زده ام ...نشسته ام، دستم را دراز  کرده ام اما نمیرسد ...به هیچ کجای این  دنیا نمیرسد.

پیش تر دلم که میلغزید ،پایم که سست میشد  ...بهانه ها بسیار بودند که صدایم را به گوش خدایم برسانند ...

صدای ساز،مشتی نیاز،اناری شکسته ...

بعد  دلم آرام میگرفت  .برمیخواستم  و قدمهایم محکم تر از پیش بود .

میبینی پدر؟  پری این روزها  دلش که میگیرد به خدا راهی نمیابد...

 

حس میکنم آنقدر کمرنگ شده ام که دیده نمیشوم گاهی.

نه آنکه شفاف شده باشم ...نه 

گم شده ام میان هیاهوی این زندگی ...مات و بیرنگ ،بی هیچ احساسی و رنگی .

دلی برایم  تنگ نیست ...چشمی نگرانم نیست ...گویی هیچ کجای این دنیا مرا کم ندارد .

راحت میگذرند،راحت میشکنند،راحت میروند...میروند ،میروند،میروند

گم شده ام میان مشتی آرزو که حالا فکر میکنم رنگ  خیال گرفته اند ...رنگ محال.

میچرخم ...میچرخم  و باز همان جا نسشته ام ...میان راهی که بی راهه میخوانندش...راهی که قرار نیست به هیچ کدام این ارزوها ختم شود.

آینه هم  با من صادق نیست ...جلویش مینشینم  وبه چشمهایش  خیره میشوم ...حرفی نمیزنند،هیچ چیز اشنایی را به یادم نمیآورند...این من نیستم.

دوستشان ندارم ...این نگاه های مضطرب و نگران آزارم میدهند .گویی تهدیدم میکنند...از آینه ها بیزارم .

 

من گم شده ام ...ندیده ای مرا؟

  ©دلم تنگ است...برای تو،برای خودم ،برای خدایم/ هیچکس اینچنین به کشتن خود بر نخاست که ما اینگونه به زندگی نشستیم

 ©©تاریخ:خیلی پیش تر از امروز

پری سا | ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ | جمعه ۱۱ تیر ،۱۳۸٩


 

سالی دیگر گذشت...

بعد از این همه  سکوت، نوشتن عجیب ترین اتفاق این روزهایم  بود .

حتی عجیب تر از سالی که نمیدانم چطور روزهایش اینقدر کوتاه شدند و ناباورانه تمام شد .

 و حالا رفته است .

انگار همین دیروز بود که تو، بی خبر و بی صدا ...بی هیچ حرفی و کلامی از کنارم رفتی.

باورم نمیشود؛ یک سال از عمر نبودنت میگذرد .

بهار که آمد، تو رفته بودی.

یک مردادِ دیگر نیز گذشت و من بزرگ شدم ...تو نبودی و من  تنها با نگاهی خیره (یک حس پر ترانه) را مرور میکردم.

یک  پاییزِ دیگر نیز گذشت و مهر، چقدر مهربانی ات را کم داشت.

و زمستان  نیز بی تو گذشت و  نمیدانی چه روزهای سردی با خود آورد.

دوباره بهار آمده است و تو هیچ گاه باز نخواهی گشت.

عید امسال چقدر غریب  است ...نه سفره ای نه ماهیِ قرمزِ تنگ بلور و نه سبزه .

دلم برای ماهی گلی ها تنگ است  ...برای پیچ و تاب خوردنشان توی آب و گاهگداری سر آب آمدنشان ...

میدانی پدر!؟ گاهی نمیشود  با آغوش باز به قعر دریا رفت ...گاهی ناچار میشوی  مثل ماهی مرده خود را به جریان آب بسپاری و بگذاری به هرکجا میخواهد تو را ببرد.

شاید بهتر است وقتی آبها آرام و رام  شد،  چشمهایت را باز کنی و بروی ...دور شوی ...رها شوی

 

این روزها شبیه ماهی مرده ام ...کوچکتر از آنم که از پس این امواج برایم ...چشمهایم را میبندم و میروم

کوله ام سنگین است و دلم ...اما تو دلواپس نباش.

خوب میدانم همیشه دلی بند دلم است...خوب میدانم همیشه دستی برای گرفتن دستهایم دراز است.

میان موج ها که اسیر میشوم ...دلم میگیرد ؛ بی هوا هوای بودنت را میکند

پر میشوم از ترس این همه تنهایی... این همه کوچکی.

همه ی عزمم را جزم میکنم امسال را خوب شروع کنم .

همه جا سبز است ...و چقدر ماهی گلی آزاد و شاد توی آب پیچ و تاب میخورند.

من میان سفره ی زمین  نشسته ام و یاد  تو، جایی میان دلم .

دعا میکنم دعاهایت مستجاب شود .

بهترین ها را برایم میخواستی ...خوب یادم هست.

ای دگر گون کننده دل ها و دیده ها

ای گرداننده ی روز و شب ها

ای دگرگون سازنده ی بودنها و توانایی ها

دگر گون ساز حال ما را به بهترین حالها

لحظه ی آمدن سال نو هیچ چیز به اندازه ی این چند جمله ی کوتاه دلم را آرام نمیکند

 گویی خدا از آن بالا میبیند ...

تو هم میبینی پدر؟

  ©     روز دوم بهار بود  که عزیزترینم  رفت...اون همه بزرگی دیگه روی زمین جا نمیشد./

این بهار  پنجمین بهاریه که به غار تنهاییم  سر میزنه/سال نو مبارک.

پری سا | ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ | شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸۸


 

...

 ©امواج زندگی را با آغوش باز پذیرا باش...حتی اگر گاهی,تو را به قعر دریا ببرد.آن ماهی که همیشه بر سطح آب میبینی... مرده است!

پری سا | ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ | سه‌شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸۸


 

زمین گندید ، ایا بر فراز آسمان کس نیست ؟

یادمان رفته بود دستهایی پشت پرده هستند که عروسک های خیمه شب بازی را به هرسو بخواهند میکشند.

یادمان رفته بود عروسک ها اسیر نخ های نامریی اند .

دستها عروسک را میرقصانند،امروز محکوم به شاد بودن است...عروسک اما در دلش میگرید.

 

یادمان نرفته بود...میخواستیم از یاد ببریم نخ های دستهایمان را

چه ساده گمان میکردیم  یک صدا شدن آغاز رهایی است ...چه ساده گمان میکردیم سکوت عروسک گردان پایان بازیست...غافل از اینکه قصه ای دیگر رغم میخورد برای بازیچه شدنمان.

 

چه امید ها که در دلمان سبز نشده خشکید...

چه فریادها که برنیامده در سینه  ماند...

و چه غرور ها که زیر پوتین های سنگین له شد...

 

حالا از عدالت که میگویند یاد قصه های مادر بزرگ و آخر قصه هایش میافتیم،یاد افسانه هایی که دیگر هیچگاه رنگ واقعیت نخواهند گرفت.

 

حالا از گرفتن حق که بگویند صدای خرد شدن استخوانها زیر لگد های سنگین در گوشمان میپیچد.

 

بار دیگر سر در غار فرو کردیم و فریاد زدیم:

 

بگو ایا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟
 
صدا نالنده پاسخ داد
آری نیست !

 

©مهم نیست تو به چه کسی رای میدهی...مهم این است آرای تو را چه کسی میشمارد/استالین

پری سا | ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ | دوشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸۸


 

سالی دیگر گذشت ...

میبینی؟! ...زمان به انتظار کسی نمینشیند...نه روزهای پر خنده کشدار میشود و نه روزهای  پر اشک کوتاه .

سالی که با شور و اشتیاق ما آمده بود... بی صدا و آرام کوله بارش را بردوش گرفت و رفت ...

آنچه برای ما ماند یک بغل خاطرات خوب و بد بود که قاپ کردیم و بر دیوار دل زدیم .

 

حال من خوب است ...برقرار و بردوامم...اما راستش را بخواهی نمیدانم از چه دلم بی قرار است .

نمیدانم از چه ماهی سرخ دلم هی به درو دیوار تنگ شیشه ای اش میکوبد.کنار هفت سین سالی که قرار است از گرد راه برسد نشسته ام و خیالم جایی میان دیروزهای دور و نزدیک پرسه میزند...جایی میان روزهای پر گریه ...جایی میان روزهای پر خنده...جایی میان شبهای پر از راز و نیاز...

 

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبراللیل والنهار

 

چشمم به آینه میافتد... چه چشم های مضطربی

میگویند چشم آینه ی دل است...آینه در آینه میافتد باز میان این همه تصویر گم میشوم.

بگذار بی پرده بگویمت.میدانی دلم از چه بی قرار و بی تاب است؟

دلم از روزهایی که رفت و آرزوهایی که در دل ماند گرفته است.

دلم از فرصت هایی که آمد و ساده از دست رفت گرفته است.

دلم از ...

پدر؟! به پای بیتابی ام مگزار...هنوز به عهد خود  پایبندم اما ...دلم از فکر نبودنت گرفته است.

دلم از این همه فاصله بین من و من گرفته است.

دلم از تمام  ندیدن ها و کودکی های خویش گرفته است

و هزار بهانه ی ریز و درشت دیگر که نمیگذارد دلم آرام گیرد

 

یا محول الحول و الاحوال

 

شاید نوشتن برای این دل و برای تو ، ماهی بیقرار تنگ دلم را آرام کند.

یادت میاید چقدر نامه هایم را دوست داشتی ؟و من خوب یادم هست چقدر بی قرار نامه هایت بودم.

سجاده ات را پهن میکنم...تسبیح و مهر و بوی خوش عطر...تنها حضور تو را میطلبند

تو که میدانستی من از دیار نوای تنبور و ذکر یا حق و دخیل و زردی غروب کویش بودم ...سجاده ات در دستهایم غریبی میکند.

نه اینکه آرامم نکند...نه اینکه قدرش را ندانم ...بخدا قسم که دوست تر میدارمش از تمام عیدی های نا گرفته

اما سجده های تو را کم دارد این سجاده ...برایم دعا میکنی؟

دعا کن  سالی که در پیش رو دارم بزرگ شوم.

دعا کن روزهایی که در پیش رو دارم پر باشد از تعبیر رویاهای رنگین روزگارم

دعا کن دوست بدارم و دوستم بدارند

دعا کن  از دیدن چشمان خود در آینه شرمسار نشوم

دعا کن آنگونه باشم که دوست میداشتی.

صدای دویدن بی امان ثانیه ها روی سکوت هفت سینمان خط میکشد و میرود که آغازی دیگر را نوید دهد.

دست به دعا میگشایم و چشمانم را میبندم...

خداوندا برای پدرم و تمام فرشتگانی که دوستشان میدارم دنیا دنیا آرامش آرزومندم

دنیا دنیا عشق

دنیا دنیا  نور...

 

حول حالنا الی احسن الحال

 

© امروز  تولد چهار سالگی غار تنهایی منه...هنوزم عطر و بوی اینجا و نوشتن رو درودیوار این غار تنهایی بیشتر از هرچیزی تو دنیا آرومم میکنه /دلتون بهاری.

پری سا | ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ | شنبه ۱ فروردین ،۱۳۸۸


 

شاید...

شاید نباشی،شاید نبینمت،شاید خیلی پیش تر از این روزهای بی قراری رفته باشی،شاید...

آنقدر احساس هوای بودنت را دوست دارم که دلم نمی آید هیچ پنجره ای را روبه حقیقت بگشایم

میترسم،اگر تو آنسوی پنجره نبودی چه؟!

اگر هیچ چشمی نگران دیدنم نبود چه؟!

ناشناخته ها زیبا ترند،اما توبگو...مگر میشود در پس پرده های غلیظ مه نشست و زندگی را با رنگ خیال دید؟!

این روزها مضطربم ،کاش تسبیحت در دست و سجاده ات همیشه رو به خدا پهن باشد و به روزهایم دریا دریا آرامش ارزانی کنی.

 

راست میگفت: منِ ساده،ساده میبینم ...ساده میگذرم ...ساده رها میکنم ...و شاید ساده دل میبازم و خودم باور ندارم .

اما خدا میداند در پس این همه سادگی چند گره ی گشوده نشده پنهان است که دخیل بسته بودم و باز نشد .

هی نزدیک میشوم و هی دورتر میشوی...

خسته میشوم     

                     می ایستم

                                    تو همان بمان

دیگر نمی آیم ...اما نرو

 

©تنها برای دلم ...نه هیچ کس

پری سا | ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ | پنجشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٧


 




 

کليه حقوق اين وبلاگ متعلق به دارنده ی آن است! کپى بردارى از مطالب وبلاگ با ذکر منبع مجاز می باشد

All Rights Reserved